تبليغاتX
راز بغض اين نگاه



+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:51  توسط سارا  | 



لب حسین دگر به خنده باز نشد

چگونه بشکفد گلی که آفتاب ندارد

بگو به دشمن که بعد از شهادت زهرا

دگر دست علی حاجت طناب ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:40  توسط سارا  | 



آن روزی که مجلسیان خوی کاخ نشینی پیدا کنند-خدای نخواسته-و از این خوی ارزنده ی کوخ نشینی بیرون بروند.آن روز است که ما برای این کشور باید فاتحه بخوانیم .ما در طول مشروطیت از این کاخ نشین ها خیلی صدمه خوردیم.مجلس های ما مملو از کاخ نشین بود ودر بینشان معدودی بودند که از آن کاخ نشین ها بودند و همین معدودی از کوخ نشین ها بودند از خیلی از انحرافات جلو می گرفتند و سعی می کردند برای جلوگیری.( امام خمینی (ره) )


 

ملت اسلام پیرو مکتبی است که برنامه آن مکتب خلاصه می شود در دو کلمه 

لا تَظلِمُون ولا تُظلَمُون.( امام خمینی (ره) )

 


 

کسی که تابع مذهب اسلام است باید با ابرقدرت ها مخالفت کند و مظلومان را از زیر چنگال این ها بیرون بیاورد.( امام خمینی (ره) )

 


 

 

ما در عصری هستیم که جنایتکاران به جای توبیخ و تادیب ،تحسین و تایید می شوند . ما در عصری به سر می بریم که سازمان های به اصطلاح حقوق بشر ، نگهبان منافع ظالمانه ابر جنایتکاران و مدافع ستمکاری آنان و بستگان آنان هستند.( امام خمینی (ره) )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:45  توسط سارا  | 



بهار!پشت پنجره ایستاده است. به تو گفته بودم که این

بهار را هم قسر در می رویم. ماهی های قرمز با بی قراری

در تنگ بلور می چرخند.دلشوره دارم. قرارمان درست پای

 همین شعر بود.شعری که یک شب باد با خود آورد و در

اتاق کوچک من انداخت.

عشق از من ونگاه تو تشکیل می شود

گاهی تمام من به تو تبدیل می شود

وقتی به داستان نگاه تو می رسم

یک باره شعر وارد تمثیل می شود

ای عابر بزرگ که با گام های تو

از انتظار پنجره تجلیل می شود

تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد

بر چشم های پنجرهتحمیل می شود؟

آیا دوباره مثل همان سال های پیش

امسال هم بدون تو تحویل می شود؟

بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو

بازار وزن و قافیه تعطیل می شود

آن روز هفت سین اهورایی بهار

موعود!با سلام تو تکمیل می شود.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:39  توسط سارا  | 



روزها می گذرد

عشق ها رو به خدایی شدن است

رو به برتر شدن از هر حسی

که در این عالم خاکی پیداست..............

بهار می آید! همه جا سبز است و تمامی مخلوقات آیینه ی جمال حق!اما هنوز چشمان من خیره به انتهای جاده های سبز و آبی به دنبال جا پای قدم های توست .............

بهار وقتی معنا دارد که تو باشی و بی حیایی های ما نباشد و پرده ی کلفت میان ما و شما بالا رود.............

مهدی جان لحظه ی سال تحویل در انتظار دعای خیر شماییم........و پشت پنجره ها منتظر نگاه سبزتان........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:25  توسط سارا  | 



مي توانم كنار تو باشم و

باز بي آواز از راز اين همه همهمه بگذرم.

من از پي زبان پوسيدگان نخواهم رفت

تنها منم كه در خواب اين همه زمستان لنگر نشين ،

هي بهار بهار....براي باغ بابونه آرزو مي كنم .

حالا همين شوق بي قيمت و قاعده

همين حدود رويا و رفتن از پي نور ، ما را بس...

تا بر اقليم شقايق و

خيال پروانه پادشاهي كنيم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:31  توسط سارا  | 



مي نويسم از سكوت ،از فراموش كردن ملتي مظلوم ، از اشك و هراس و لرزش تن كودكاني كه معناي جنگ را نمي فهمند و اگر هم شنيده باشند و توپ و تفنگ و خون وخشم را لمس كرده باشند ، مدام علامت سوال بزرگي  در ذهنشان نقش مي بندد و چرايي بي خانماني و جنگ را خواهان است!!!!

ديدن و اشك ريختن تنها كافي نيست . چه كنيم؟؟؟؟؟

يابن الحسن ، مهدي جان ! تو پاسخگوي نداي بي نواييمان باش، در اين هنگامه كه جز فرياد و اشك و آه چاره اي نمانده است، غم و اندوه اين درد را چگونه با زبان و قلم به تصوير بكشيم؟؟!!

نفرين بر مدعيان حقوق بشر ، نفرين بر مدعيان حقوق بشر كه نه تنها خونسرد و بي تفاوت اين فجايع را تماشا مي كنند بلكه با وقاحت تمام حق اعتراض را نيز از ديگر ملت ها سلب مي كنند! نفرين بر افكار پليدي كه در راستاي دست اندازي و لطمه به اسلام و مسلمين از كشتار زنان و كودكان هم دريغ نمي كنند!

يابن الحسن ، مهدي جان! اي دستگير افتادگان در برهوت بي برگي ، اين بار نيز تو لبيك گوي نداي ((هل من ناصر ينصرني)) ملت مظلوم غزه باش . تو اين بار نيز مثل هميشه دستان سبزت را به سوي آسمان بلند كن و دعا گوي مردم بي يار و تنهاي غزه باش!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط سارا  | 



شهيد مرتضي آويني در شهريور سال 1326در شهر ري متولد شد.تحصيلات ابتدايي و متوسطه ي خود را در شهرهاي زنجان ،كرمان و تهران به پايان رساند و سپس به عنوان دانشجوي معماري وارد دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شد .او از كودكي با هنر انس داشت ،شعر مي سرود ،داستان و مقاله مي نوشت و نقاشي مي كرد.تحصيلات دانشگاهي اش را نيز در رشته اي به انجام رساندكه با طبع هنري او سازگار بود . ولي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي معماري را كنار گذاشت و به اقتضاي ضرورت هاي انقلاب به فيلم سازي پرداخت:

حقير داراي فوق ليسانس معماري از دانشكده ي هنرهاي زيبا هستم اما كاري را كه اكنون انجام مي دهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست. حقير هر چه آموخته ام از خارج دانشگاه است.بنده با يقين كامل مي گويم كه تخصص حقيقي در سايه ي تعهد اسلامي به دست مي آيد و لا غير. قبل از انقلاب بنده فيلم نمي ساختم. اگر چه با سينما آشنايي داشتم .اشتغال اساسي حقير قبل از انقلاب در ادبيات بوده است...با شروع انقلاب تمام نوشته هاي خويش را- اعم از تراوشات فلسفي ،داستان هاي كوتاه،اشعار و...-در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم كه ديگر چيزي كه ((حديث نفس)) باشد ننويسم و ديگر از ((خودم)) سخني به ميان نياورم ...سعي كردم كه ((خودم)) را از ميان بردارم تا هر چه هست خدا باشد ،و خدا را شكر بر اين تصميم وفادار مانده ام.البته آن چه كه انسان مي نويسد هميشه تراوشات دروني خود اوست.همه ي هنرها اين چنين هستند. كسي هم كه فيلم مي سازد ،اثر تراوشات دروني خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فاني كند، آنگاه اين خداست كه در آثار او جلوه گر مي شود .حقير اين چنين ادعايي ندارم ولي سعيم بر اين بوده است.

در جمله جمله ها و واژه واژه هاي شهيد آويني بوي خدا به مشام مي رسد و هر جمله اش درس است براي دور شدن از خود پرستي ها ....

حقير ، حقير هاي نوشته هايش ، تلنگر محكمي است به منم منم زدن هاي ما.بي انصافيست دم از علاقه ي به چنين مردان بزرگ و آسماني بزنيم ولي عملمان زمين تا آسمان با هدف ها و آرمان هايشان متفاوت باشد.

يادمان باشد كه هست و نيستمان را وامدار آنانيم............

سيد مرتضي آويني در روز جمعه بيستم فروردين ۱۳۷۲ در قتلگاه فكه دعوت حق را لبيك گفت.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:37  توسط سارا  | 



+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:57  توسط سارا  | 



قرار بود بيايي و سري به ما بزني

و حرف تازه اي از دفتر خدا بزني

مگر به عصر سرانجام هاي بي تعبير

تو فال پنجره ها را به روشنا بزني

طلوع كن به تقاص آن همه شب

كه چشم شعله ور آفتاب را بزني

به اين بهانه كه دارد بهار مي آيد

پرنده هاي سفر رفته را صدا بزني

چه خوب مي شود از ذهن ها عبور كني

و خاطرات ترك خورده را دوا بزني

چقدر صحبت بيهوده از سياه و سفيد

مگر تو حرف قشنگي براي ما بزني

چه مي شود كه كمي زودتر بيايي وبعد

سري به غربت ما ناسپاس ها بزني

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:29  توسط سارا  |